|
هه
یه سال گذشت از این روز
آلا گفت سه تایی جا نمیشیم تو یه وبلاگ
پرپر گفت آخ فقط بذار کنکورمون رو بدیم. می ترکونیم
من گفتم به عنوان ریش سفید و کاربلد قالبش با من
جو گرفتمون شدیم سه تفنگدار
من که تو دیوونه خونه م روزی ۳-۴ تا پست میذاشتم یهویی مث طاعون زده ها بریدم از وبلاگ و وبلاگ بازی. آلا غصه ی دانشگاه شهرستانو می خورد و اینکه باید ۴ سال از خانواده جدا شه. پرپر غصه ی رشته ای رو که اصلا دوست نداشت و مجبور بود ۴ سال تحملش کنه. آدمی که روز مهمترین امتحانش کارت دانشجوییشو یادش میره یا واسه فرجه ها که میاد خونه زبان فرانسه شو بخونه دیکشنری فرانسه شو یادش میره با خودش ببره یا اینقد حواسش پرته که با دمپایی میاد شب شعر.. به پستای وبلاگش می رسه دیگه؟!
خلاصه که اینجوری.. نمی خوام توجیه کنم تنبلی بیش از حدمون رو تو پست گذاشتن تو سه تفنگدار.. یه چیزایی اینجام گیر کرده بود باید می گفتم. (دقیقا اینجام!)
اسم اینجا رو هم باید عوض کنیم بذاریم سه دلبرک غم زده شاید..!
اه راستی
تولدت مبارک وبلاگ کوچولوی دوست داشتنی ما! |